انسان در قرآن، چهارده گام
1405-07-21 00:26:26
این نوشته یک تعریف از انسان است که گام به گام از خودِ قرآن بیرون کشیده شده. هر گام یک سخن دارد و پشتوانهی آیهای، و هر گام بر گامِ پیش از خود مینشیند. خواننده لازم نیست چیزی را از پیش بپذیرد؛ کافی است گامها را پشتِ هم ببیند و خود داوری کند.
گام یکم: انسان از دو سامان ساخته شد
قرآن هستی را دو بخش میبیند و این را در یک عبارتِ کوتاه میگوید: ألا لَهُ الخَلقُ وَالأمر، بدانید که آفرینش از اوست و فرمان نیز (اعراف ۵۴).
آفرینش کارِ گام به گام است. قرآن مراحلِ آن را در ساختنِ انسان یکیک میشمارد: خاک، نطفه، علقه، استخوان، گوشت (مومنون ۱۲ تا ۱۴). فرمان اما کارِ یکباره است: إنَّما أمرُهُ إذا أرادَ شَیئاً أن یَقولَ لَهُ کُن فَیَکون، چون چیزی را بخواهد میگوید باش و میشود (یس ۸۲).
اکنون پرسش این است که روح از کدام سامان است، و پاسخ را قرآن خودش میدهد: قُلِ الرّوحُ مِن أمرِ رَبّی، بگو روح از فرمانِ پروردگارِ من است (اسراء ۸۵). همین را سه بارِ دیگر نیز میگوید (شوری ۵۲، نحل ۲، غافر ۱۵).
پس انسان تنها آفریدهای است که از هر دو سامان ساخته شده: کالبدش از آفرینش و روحش از فرمان. این نکته ستونِ همهی گامهای پس از آن است.
وقتی قرآن میگوید نَفَختُ فیهِ مِن روحی، از روحِ خود در او دمیدم، سخن از پارهای از ذاتِ خدا نیست؛ سخن از چیزی است که به فرمانِ او هست. فرمان، سخنِ او است، نه گوهرِ او.
و در پایانِ همین شرحِ آفرینش، قرآن جملهای میآورد که در هیچ آفرینشِ دیگری نیاورده است: فَتَبارَکَ اللّٰهُ أحسَنُ الخالِقین (مومنون ۱۴). آفریننده در پایانِ ساختنِ انسان بر خود آفرین میگوید.
گام دوم: آن دمیدن چه چیزی به انسان داد
قرآن این را سربسته نگذاشته است. در همان آیهای که از دمیدن میگوید، حاصلش را هم میآورد: ثُمَّ سَوّاهُ وَنَفَخَ فیهِ مِن روحِهِ وَجَعَلَ لَکُمُ السَّمعَ وَالأبصارَ وَالأفئِدَة، سپس او را سامان داد و از روحِ خود در او دمید و برای شما شنوایی و بینایی و دل نهاد (سجده ۹).
نخستین حاصل، پس، توانِ دریافت است: شنیدن، دیدن، دل داشتن.
و حاصلِ دوم را جای دیگر و با همان فعلِ سامان دادن میگوید: وَنَفسٍ وَما سَوّاها فَألهَمَها فُجورَها وَتَقواها، سوگند به جان و آن که سامانش داد، و بدکاری و پرهیزگاریاش را به او الهام کرد (شمس ۷ و ۸). این بار حاصل، توانِ سنجش است: بازشناختنِ بد از خوب.
پس آن دمیدن گوهری جابهجا نکرد، دو توان بخشید. و انسان بر این درونِ خود آگاه است، حتی آنگاه که بهانه میتراشد: بَلِ الإنسانُ عَلیٰ نَفسِهِ بَصیرَة، وَلَو ألقیٰ مَعاذیرَه (قیامت ۱۴ و ۱۵).
گام سوم: نامِ آن سامانِ درونی
آن توانِ درونی در این دفتر سرشتِ الهی خوانده میشود، و قرآن نامِ دیگرش را در همان آیه میدهد: فِطرَتَ اللّٰهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیها... ذٰلِکَ الدّینُ القَیِّم، سرشتی که خدا مردمان را بر آن پدید آورد... این همان آیینِ استوار است (روم ۳۰).
به ترتیبِ آیه بنگرید: نخست فطرت و بیفاصله دین. یعنی فطرت و دین دو چیز نیستند. فطرت نامِ آن است آنگاه که در انسان است، و دین نامِ همان است آنگاه که راه میشود و پیموده میشود.
و باز یک دقتِ واژگانی. فَطَرَ فعلِ خودِ اوست، پس فِطرَةَ اللّٰه یعنی سرشتی که او پدید آورد، نه سرشتی که او دارد. ساختِ اضافه در قرآن نشانِ تعلق است نه نشانِ جزئیت، چنانکه بیتَ اللّٰه خانهای نیست که پارهای از او باشد.
گام چهارم: پیمانی که در خودِ انسان گذاشته شد
وَإذ أخَذَ رَبُّکَ مِن بَنی آدَمَ مِن ظُهورِهِم ذُرِّیَّتَهُم وَأشهَدَهُم عَلیٰ أنفُسِهِم ألَستُ بِرَبِّکُم قالوا بَلیٰ شَهِدنا (اعراف ۱۷۲).
کلیدِ این آیه در سه واژه است: أشهَدَهُم عَلیٰ أنفُسِهِم، آنان را بر خودشان گواه گرفت. این پیمان در جایی بیرون از انسان بسته نشد؛ در خودِ او گذاشته شد. و همین است که سرشت را از توانی خنثا به جهتنمایی تبدیل میکند.
گام پنجم: دانش
وَعَلَّمَ آدَمَ الأسماءَ کُلَّها، و همهی نامها را به آدم آموخت (بقره ۳۱).
و در آیهی پس از آن، کارگزارانِ هستی خودشان تفاوت را بازمیگویند: سُبحانَکَ لا عِلمَ لَنا إلّا ما عَلَّمتَنا، ما را دانشی نیست جز آنچه به ما آموختی (بقره ۳۲). دانشِ آنان بسته است و تنها همان است که به ایشان داده شد؛ دانشِ انسان گشوده است.
و واژهی کُلَّها نشان میدهد که سخن از نام گذاشتن بر چند چیز نیست. سخن از توانِ بالقوهی دانستنِ هستی است، و نامگذاری تنها نشانهی بیرونیِ آن توان.
نکتهی باریکتر آنکه همین واژه، اسماء، جای دیگری هم آمده است: وَلِلّٰهِ الأسماءُ الحُسنیٰ فَادعوهُ بِها، نامهای نیکو از آنِ خداست، او را به آنها بخوانید (اعراف ۱۸۰). پس یک توان است با دو سو: با آن جهان شناخته میشود و با آن خودِ او.
گام ششم: پذیرشِ این جایگاه در هستی
وَإذ قُلنا لِلمَلائِکَةِ اسجُدوا لآدَمَ فَسَجَدوا (بقره ۳۴)، و در سورهی ص همین فرمان پس از دمیدن میآید.
و جای دیگر، آن جایگاه با واژگانِ روشنتری گفته میشود: وَلَقَد کَرَّمنا بَنی آدَمَ وَحَمَلناهُم فِی البَرِّ وَالبَحرِ وَرَزَقناهُم مِنَ الطَّیِّباتِ وَفَضَّلناهُم عَلیٰ کَثیرٍ مِمَّن خَلَقنا تَفضیلاً، فرزندانِ آدم را گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا برنشاندیم و از پاکیزهها روزی دادیم و بر بسیاری از آفریدگانِ خود برتری بخشیدیم (اسراء ۷۰).
و در همین آیه یک اندازه هم نهاده شده: عَلیٰ کَثیر، بر بسیاری، نه بر همه.
گام هفتم: امانت، و آن یک بله
این آیه منشورِ کارِ انسان است و باید کامل خوانده شود: إنّا عَرَضنَا الأمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَالأرضِ وَالجِبالِ فَأبَینَ أن یَحمِلنَها وَأشفَقنَ مِنها وَحَمَلَهَا الإنسان، امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم و از برداشتنش سر باز زدند و از آن هراسیدند، و انسان آن را برداشت (احزاب ۷۲).
در سراسرِ هستی تنها یک آفریده بود که گفت میپذیرم. و امانت، به حکمِ خودِ واژه، چیزی است که از آنِ دیگری است و روزی باید پس داده شود. پس انسان مالک نیست، امانتدار است.
گام هشتم: جایگاه، و یک تصحیحِ لازم
قرآن میگوید إنّی جاعِلٌ فِی الأرضِ خَلیفَة، من در زمین جانشینی میگمارم (بقره ۳۰).
اینجا باید دقیق بود. واژهی خلیفه و جمعهای آن در قرآن شش جا آمده است: بقره ۳۰، ص ۲۶، انعام ۱۶۵، فاطر ۳۹، نمل ۶۲ و نور ۵۵؛ و در هر شش جا به زمین بسته شده و در هیچجا به خدا. عبارتِ خلیفةُ اللّٰه در قرآن نیست.
پس تعبیرِ درست این است که انسان جانشین در زمین است، نه جانشینِ خدا. و این از جایگاهِ انسان چیزی نمیکاهد، چون دلیلش روشن است: جانشین جای کسی را میگیرد که نیست، و او هیچگاه نیست نیست. وَهُوَ مَعَکُم أینَ ما کُنتُم، هر جا باشید او با شماست (حدید ۴)؛ وَنَحنُ أقرَبُ إلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید، ما از رگِ گردن به او نزدیکتریم (ق ۱۶).
و این جانشینی چه بر دوشِ انسان میگذارد؟ قرآن یک جا شرحِ وظیفه میدهد: یا داوودُ إنّا جَعَلناکَ خَلیفَةً فِی الأرضِ فَاحکُم بَینَ النّاسِ بِالحَقّ، تو را در زمین جانشین کردیم، پس میانِ مردمان به حق داوری کن (ص ۲۶). جانشینی درجه نیست، شرحِ وظیفه است، و وظیفهاش داوری به حق است.
گام نهم: دو حدِ انسان
لَقَد خَلَقنا الإنسانَ فی أحسَنِ تَقویم، انسان را در نیکوترین سامان آفریدیم (تین ۴)، و بیفاصله: ثُمَّ رَدَدناهُ أسفَلَ سافِلین، سپس او را به پستترین پستی بازگرداندیم (تین ۵).
دو حد در یک سوره و پشتِ هم، و هر دو از آنِ همین یک آفریده. احسنِ تقویم بالاترین حدِ سرشتِ الهی در انسان است و اسفلِ سافلین پایینترین حدِ نفسِ بدکنش.
و سببِ آن فرو افتادن را قرآن خود میگوید: لَهُم قُلوبٌ لا یَفقَهونَ بِها وَلَهُم أعیُنٌ لا یُبصِرونَ بِها وَلَهُم آذانٌ لا یَسمَعونَ بِها، دل دارند و با آن درنمییابند، چشم دارند و نمیبینند، گوش دارند و نمیشنوند (اعراف ۱۷۹)، و همانجا و در فرقان ۴۴ آنان را از چارپایان گمراهتر میخواند.
به ساختِ این جمله بنگرید: ابزار هست و به کار نمیرود. فرو افتادن از نداشتن نیست، از به کار نبردن است؛ و این همان ابزاری است که در گامِ دوم شمردیم.
و راهِ بازگشت را آیهی بعد میگوید: إلّا الَّذینَ آمَنوا وَعَمِلُوا الصّالِحات (تین ۶). باور و کردارِ شایسته، با هم.
گام دهم: قانونِ حرکت
اگر ابزار در دستِ انسان است، چه چیزی او را به حرکت درمیآورد؟ قرآن قانونش را نوشته، و دو بار با واژگانی نزدیک به هم:
إنَّ اللّٰهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّیٰ یُغَیِّروا ما بِأنفُسِهِم، خدا حالِ مردمی را دگرگون نمیکند تا آنان آنچه در خودشان است دگرگون کنند (رعد ۱۱).
لَم یَکُن مُغَیِّراً نِعمَةً أنعَمَها عَلیٰ قَومٍ حَتّیٰ یُغَیِّروا ما بِأنفُسِهِم (انفال ۵۳).
واژهی کلیدی در هر دو حَتّیٰ است، یعنی تا. دگرگونیِ بیرون پس از دگرگونیِ درون میآید، نه پیش از آن.
همین قانون در راهنمایی نیز هست، و باز با یک فرمولِ تکرارشده: وَیَزیدُ اللّٰهُ الَّذینَ اهتَدَوا هُدیً (مریم ۷۶)، و وَالَّذینَ اهتَدَوا زادَهُم هُدیً (محمد ۱۷). در هر دو، راه افتادن گذشته است و افزودن پس از آن. راهنماییِ افزون به کسی میرسد که پیش از آن راه افتاده باشد.
و همین ترتیب در جاهای دیگر: وَالَّذینَ جاهَدوا فینا لَنَهدِیَنَّهُم سُبُلَنا (عنکبوت ۶۹)؛ وَمَن یَتَّقِ اللّٰهَ یَجعَل لَهُ مَخرَجاً (طلاق ۲)؛ وَمَن یُؤمِن بِاللّٰهِ یَهدِ قَلبَه (تغابن ۱۱).
و خلاصهی این قانون در دو جملهی کوتاه: وَأن لَیسَ لِلإنسانِ إلّا ما سَعیٰ، انسان را جز آنچه کوشیده نیست (نجم ۳۹)؛ و یا أیُّهَا الإنسانُ إنَّکَ کادِحٌ إلیٰ رَبِّکَ کَدحاً فَمُلاقیه، ای انسان، تو با رنج به سویِ پروردگارت میکوشی و او را دیدار خواهی کرد (انشقاق ۶).
گام یازدهم: اذن
هر گامی که به فعل میرسد، به اجازهی او میرسد؛ و دامنهی این اجازه را قرآن تا درونیترین کارِ انسان میکشد: وَما کانَ لِنَفسٍ أن تُؤمِنَ إلّا بِإذنِ اللّٰه، هیچ کس را نرسد که باور آورد مگر به اجازهی خدا (یونس ۱۰۰).
و در بزرگترین کاری هم که از انسان گزارش شده، همین اجازه دو بار آمده است: وَإذ تَخلُقُ مِنَ الطّینِ کَهَیئَةِ الطَّیرِ بِإذنی فَتَنفُخُ فیها فَتَکونُ طَیراً بِإذنی (مائده ۱۱۰)، یک بار پس از ساختن و یک بار پس از شدن. پس توان دارایی نمیشود؛ هر بار اجازه میماند.
اذن دخالت نیست. اگر دخالت بود، آنگاه حتی باورِ انسان کارِ او نبود، و همان قرآن انسان را بر همان باور بازخواست نمیکرد. اذن شرطِ امکان است، مانندِ هوا برای سخن گفتن. هوا سخن نمیگوید، و بی هوا سخنی نیست.
گام دوازدهم: چه از انسان است و چه از او
قرآن این دو را از هم جدا کرده است.
کردار از انسان است، و قرآن آن را بی هیچ قیدی میگوید: مَن عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفسِهِ وَمَن أساءَ فَعَلَیها (فصلت ۴۶)؛ فَمَن شاءَ فَلیُؤمِن وَمَن شاءَ فَلیَکفُر، هر که خواست باور آورد و هر که خواست نیاورد (کهف ۲۹)؛ إنّا هَدَیناهُ السَّبیلَ إمّا شاکِراً وَإمّا کَفوراً، راه را به او نشان دادیم، یا سپاسگزار است یا ناسپاس (انسان ۳)؛ لا یُکَلِّفُ اللّٰهُ نَفساً إلّا وُسعَها (بقره ۲۸۶).
و پاسخِ جهان به آن کردار از او است. روشنترین جایش این است: فَلَم تَقتُلوهُم وَلٰکِنَّ اللّٰهَ قَتَلَهُم، و در همان آیه إذ رَمَیتَ (انفال ۱۷). انداختن را به انسان نسبت میدهد و نشستنِ تیر را به خودش.
و اینکه این دو چگونه با هم مینشینند، یک آیه به تنهایی روشن میکند: کُلّاً نُمِدُّ هٰؤلاءِ وَهٰؤلاءِ مِن عَطاءِ رَبِّک، هر دو گروه را از بخششِ پروردگارت میرسانیم (اسراء ۲۰)، به آن که این جهان را میخواهد و به آن که آن جهان را. اگر رسانیدنِ او جهت را تعیین میکرد، یکسان به هر دو نمیرسید.
پس در یک جمله: بندِ عاملیت بریده است و بندِ نیاز بریده نیست. انسان در کردارِ روزانهی خود دستباز و پاسخگوست و در هستیِ خویش هر دم نیازمندِ اوست. اگر نیازی نبود، خدایی نبود؛ و اگر دستی بسته بود، آزمونی نبود.
گام سیزدهم: آن انسان که این راه را پیمود
قرآن این انسان را نه به آینده میسپارد و نه به افسانه. نمونه میآورد، و ترتیبِ آیه خود گویاست:
وَإذِ ابتَلیٰ إبراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأتَمَّهُنَّ، قالَ إنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إماماً، پروردگارش او را با سخنانی آزمود و او آنها را به سر رساند، آنگاه گفت تو را پیشوای مردمان میکنم (بقره ۱۲۴).
سه گام، به همین ترتیب: آزمون، به سر رساندنِ آن به دستِ خودِ او، و سپس گماشتن. آن گماشتن پس از این به سر رساندن آمد، نه پیش از آن.
و همین ترتیب در دو جای دیگر: وَلَمّا بَلَغَ أشُدَّهُ آتَیناهُ حُکماً وَعِلماً، چون به توانِ خویش رسید، داوری و دانش به او دادیم (یوسف ۲۲)؛ و دربارهی موسی، وَلَمّا بَلَغَ أشُدَّهُ وَاستَویٰ آتَیناهُ حُکماً وَعِلماً (قصص ۱۴).
و سرانجامِ چنین انسانی چه میشود؟ قرآن جملهای دارد که از همه گویاتر است: إنَّ إبراهیمَ کانَ أُمَّةً قانِتاً لِلّٰهِ حَنیفاً، ابراهیم یک امت بود، فرمانبردارِ خدا و یکدل (نحل ۱۲۰). یک انسان، یک امت. و در بقره ۱۲۴ جهتش هم روشن است: لِلنّاس، برای مردمان؛ نه برتر از مردمان، بلکه نقطهی مرجعِ آنان.
و این راه بسته نیست و ویژهی کسی نیست. احسنِ تقویم برای الإنسان آمده است، برای این گونه. الهامِ دو راه در هر نَفسی است و جملهی رستگاری با هر که باز میشود: قَد أفلَحَ مَن زَکّاها (شمس ۹). و خَلائِفَ الأرض جمع است و همگانی.
گام چهاردهم: پایانِ راه
وَلَقَد جِئتُمونا فُرادیٰ، تنها به نزدِ ما آمدید (انعام ۹۴).
فَمَن یَعمَل مِثقالَ ذَرَّةٍ خَیراً یَرَه وَمَن یَعمَل مِثقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَه، هر که هموزنِ ذرهای نیکی کند آن را میبیند و هر که هموزنِ ذرهای بدی کند آن را میبیند (زلزله ۷ و ۸).
وَلا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزرَ أُخریٰ، هیچ کس بارِ دیگری را برنمیدارد (انعام ۱۶۴). و بازگشت به سویِ اوست: إنّا لِلّٰهِ وَإنّا إلَیهِ راجِعون (بقره ۱۵۶).
و با همهی اینها، قرآن جملهای تلخ هم دربارهی انسان دارد و پنهانش نمیکند: إنَّ الإنسانَ لِرَبِّهِ لَکَنود، انسان در برابرِ پروردگارش ناسپاس است (عادیات ۶).
تعریف، در یک بند
انسان در قرآن آفریدهای است که از دو سامان ساخته شده، کالبدش از آفرینشِ گام به گام و روحش از فرمانِ او. آن دمیدن به او دو توان داد، دریافت و سنجش؛ و نامِ آن سامانِ درونی سرشتِ الهی است که چون راه شود دین خوانده میشود. پیمانش در خودِ او گذاشته شد و دانشِ بالقوه بر هستی به او آموخته شد، و امانتی را برداشت که آسمانها و زمین از برداشتنش سر باز زدند. از همین روست که در زمین جانشین است، نه جانشینِ خدا، و وظیفهاش داوری به حق است.
دو حد دارد و هر دو از آنِ خودِ اوست: نیکوترین سامان و پستترین پستی. و آنچه او را از این به آن میبرد یک قانون است: تا آنچه در خویش است دگرگون نکند، چیزی در بیرونش دگرگون نمیشود. راهنماییِ افزون به کسی میرسد که راه افتاده باشد، و هر گامِ به فعل رسیدن به اجازهی اوست؛ و آن اجازه دخالت نیست، شرطِ امکان است.
پس کردارِ روزانهی انسان از خودِ او است و پاسخگوییاش بر دوشِ خودِ او، و در هستیِ خویش هر دم نیازمندِ اوست. و این راه فرضی نیست: یک بار یک تن آن را به سر رساند و قرآن او را یک امت خواند.
نظرات کاربران